دیسکو کلاب کوچینی
دیسکو کلاب کوچینی سال ۱۳۴۴ به شیوه و سبک معماری کافه نادری در تقاطع خیابان کاخ (فلسطین) و بلوار الیزابت (بلوار کشاورز) دایر شد. بانی کوچینی، ویدا (ملیحه) قهرمانی از بازیگران پیشکسوت سینمای ایران و همسرش داویت یقیازاریان بودند. وی در اوایل دهه ۴۰ کافه، گالری و رستوران کوچینی را برای نمایش استعدادهای هنری جوانان در رشتههای نقاشی، مجسمهسازی و موسیقی راهاندازی کرد تا افراد در این مکان، هنر و خلاقیت خود را پرورش دهند. بروز و ظهور فرهاد با ترانه جمعه از همین کافه بود. جایی که ابراهیم حامدی ملقب به ابی هم در آنجا با همسر اول خودش فیروزه مقدادی آشنا شد و همین اتفاق، شروعی برای آقای صدا شدن در آینده گردید.
مطالعه کامل ماجرای آشنایی ابراهیم حامدی و فیروزه مقدادی
ابی در سال ۱۳۵۳ شمسی با فیروزه مقدادی ازدواج کرد و از وی صاحب سه دختر به نام های عسل، سایه و خاتون است که برای هر کدام از آنها ترانهای جداگانه خوانده است. نخستین دختر یعنی خاتون، که دکترای حقوق خود را دریافت کرده است! سایه دومین فرزند آنها، دو لیسانس در مدیریت بازرگانی و کامپیوتر دریافت کرده است! عسل نیز به عنوان کوچکترین دختر لیسانس خود را در رشته روانشناسی و مشاور خانواده دریافت کرده است.
ابی دو سال پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، برای اجرای کنسرت به ایالات متحده آمریکا میرود و با شروع انقلاب اسلامی، ناگزیر در آنجا ماندگار میشود.
ابی پس از جدایی از همسر اول خود یعنی فیروزه مقدادی، با مهشید برومند ازدواج میکند.
اما درباره فیروزه مقدادی بد نیست بدانید او به عنوان همسر سابق ابی، در یک مرکز حقوقی و وکالت آمریکایی فعال است! قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، وی فوق لیسانس حقوق گرفت و به عنوان وکیل دادگستری مشغول به کار بود. پدر او یعنی سرهنگ مقدادی نیز پس از بازنشستگی از ارتش به عنوان وکیل پایه یک دادگستری مشغول به کار شده بود.
فیروزه مقدادی در حال حاضر ارتباط چندانی با ابی ندارد؛ اما نحوه آشنایی و ازدواج این دو و همین طور تاثیر و کمک او به رشد هنری و کاری ابی در آغاز کار او انکار ناپذیر است! و در عین حال داستانی هست شنیدنی، به ویژه زمانی که برای نخستین بار از زبان خود فیروزه مقدادی بازگو میشود...
جالب است بدانید کاباره کوچینی محل اولین دیدار و همین طور دیدارهای بعدی ابی و فیروزه مقدادی بود!
فیروزه مقدادی میگوید:
” من از کلاس هفتم دبیرستان علاقه خیلی زیادی به موزیک داشتم و آن موقع هنرمندان بزرگ آن روزگار مثل روانبخش، عارف، سورن، محمد نوری و دیگران از دوستان بسیار نزدیک و خانوادگی ما بودند و هفتهای دو یا سه روز در منزل ما بودند. آقای سورن وقتی علاقه بسیار زیاد من به موزیک و آواز را دید، با پدرم صحبت کرد تا مرا به هنرستان عالی موسیقی بفرستد. پدرم قبول کرد و من به هنرستان عالی موسیقی رفتم.
در ابتدا از من امتحان گرفتند؛ در جلسه امتحان آقایان حنانه، عبدالعظیم قریب (رئیس هنرستان عالی موسیقی)، فرزانه، حشمت سنجری، پورتراب، خودسیف، زاون ملک کوتیان، و آقای آلفرد مارودیان و خانم فاخره صبا از من امتحان گرفتند و تشخیص دادند که انگشتان من و نوع دست و حالت انگشتان من به درد سازی به نام ویلون سل میخورد؛ من کلاس هفتم و هشتم و نهم را در هنرستان عالی موسیقی ویلن سل و آواز خواندم.
اکثر بچههای موزیسین و هنرمند، هم از نوازنده، هم از آهنگساز و هم خواننده که من میشناسم همه از دوره هنرستان عالی موسیقی هستند. در کلاس دهم به دلیل تمرینات زیادی که میکردم و به دلیل جثه کوچکی که داشتم، مهرههای پنجم و ششم کمرم از هم باز شدند و دکتر اجازه نشستن را از من برای یک سال گرفت. در نتیجه مجبور شدم ساز را کنار بگذارم و برگشتم به دبیرستان رضاشاه کبیر و دیپلم ادبی را از این دبیرستان گرفتم. ولی علاقه من به موزیک همیشه بوده و هست و همیشه آنرا دنبال میکردم.
آن موقع من بیشتر به موسیقی کلاسیک و موسیقی پاپ گوش میکردم. در آن موقع بیتلها در صدر موسیقی پاپ بودند و بعد گروه دیپ پارپل و گروه رولینگ استونز و دیگر گروه ها در جدول موسیقی پاپ قرار داشتند. در میان ایرانیها شهبال شب پره که پسر جناب سرهنگ شب پره هستند یک گروه پاپ درست کرده بود به نام ” بلک کتس ” (BlackCats) که خواننده این گروه فرهاد بود. من فرهاد را از کلاس هفتم دبیرستان میشناختم. آن موقع پدرم رئیس ستاد لشکر هشت زرهی خوزستان بود و تابستان که با برادرم برای دیدار پدر و مادرم به اهواز رفتیم، فرهاد را شناختم. فرهاد اهوازی بود و در اهواز هم آقایی بود به نام رشید که یک پانسیون را به صورت رستورانی به نام خورشید درست کرده بود. فرهاد با سه نفر از دوستان خودش که نوازنده بودند در آنجا آواز میخواند. من هم چون عاشق موزیک بودم، مرتب به آنجا میرفتم و چون فرهاد فهمیده بود که من پیانو میزنم یک شب از من دعوت کرد تا پیانو بزنم. من پیانو را در هنرستان عالی موسیقی آموخته بودم چون پیانو ساز دوم و نواختن آن برای تمام دانشجویان اجباری بود. از آن به بعد هر وقت به آنجا میرفتم، فرهاد از من دعوت میکرد و من میرفتم یک قطعه سونات بتهوون و یا قطعه کوچک دیگری را با پیانو اجرا میکردم. بعدها فرهاد آمد به تهران و با گروه “بلک کتس” همکاری کرد. “
فیروزه مقدادی در ادامه میگوید: ” در آن موقع آقای دیوید یکه آزاریان شوهر سابق خانم ویدا قهرمانی که از افسران چترباز بود و از دوستان پدر من به شمار میرفت، یک دانسینگ سر خیابان کاخ و بلوار الیزابت به نام کوچینی درست کرده بود که ارکستر ”بلک کتس” در آنجا میزد. به دلیل آشنایی و سابقه دوستی که از سالها پیش با فرهاد داشتیم، ما شبهای جمعه با خانواده به کوچینی میرفتیم و فرهاد آواز میخواند. بعدها که بزرگتر شدم با برادر و دوستانم به کوچینی میرفتم و در این مدت با شهبال شب پره هم آشنا شده بودم و او نیز میدانست که من به مدرسه موزیک رفتهام. بنابراین همیشه از من نظر میخواست که این خواننده چطور است، آن نوازنده چطور است و من نظرم را میگفتم!
یک شب شهبال گفت فرهاد خسته شده و نمیتواند هر شب فقط چهار ساعت بخوابد و باید به فکر یک خواننده دیگر باشم! آن موقع تازه کوچینی ریمادل شده بود و هنگامی که کوچینی در حال ریمادل شدن و تعمیرات بود، یک باند محلی را آورده بودند که در کوچینی میزد. نام این باند کوچک و محلی ” سان بویز ” (Sun Boys) بود و چند تا از بچههای یک محله که در یک کوچه زندگی میکردند آن را تشکیل داده بودند؛ که یکی از آنها ابی بود؛ ابی خواننده این گروه بود! “
فیروزه مقدادی به خاطر میآورد که آن زمان ” سان بویز ” در کاخهای جوانان برنامه اجرا میکرد، ولی در هنگامی که کوچینی تعمیرات داشت، موقتا آنجا برنامه داشتند. ابی، خواننده این گروه بود که با سه تن از بچههای محله خود این گروه را درست کرده بودند. در عین حال شهبال شب پره هم برای گروه ” بلک کتس ” به دنبال خوانندهای جدید بود تا رفته رفته جایگزین فرهاد کند. فیروزه مقدادی ادامه میدهد:
” همزمان با این اتفاقات، از فریدون فروغی برای اولین بار آهنگی پخش شد به نام ” آدمک ” که برای فیلم ” آدمک ” خسرو هریتاش خوانده بود. در نتیجه شهبال به من گفت تصمیم دارد برای کوچینی به جای فرهاد یا ابی را بیاورد و یا فریدون فروغی. من ابی را نمیشناختم چون وقتی در کوچینی برنامه اجرا میکردند من ایران نبودم و به اروپا رفته بودم. وقتی هم که برگشتم شب آخری بود که ابی آنجا میخواند و اصلا یادم نمیامد. بنابراین به شهبال گفتم وقتی که خواستی آنها را بیاوری به من اطلاع بده تا بیایم و به صدایشان گوش کنم.
آن موقع چون من دانشجو بودم تا عید نوروز ۱۳۵۰ شمسی نتوانستم به کوچینی بروم، اما بعد از عید که به اتفاق دوستان و برادرم به کوچینی رفتم، گروه ” بلک کتس ” برنامه اجرا میکرد و فرهاد میخواند، یک مرتبه دیدم که یک آقایی شروع به خواندن یک آهنگ فارسی به اسم ” آدمک ” کرد. وسط برنامه که وقت تنفس بود، شهبال و شهرام و فرهاد و بقیه آمدند سر میز ما و من از شهبال پرسیدم پس بالاخره فریدون فروغی را آوردید؟ او گفت نه، این ابی هست. گفتم این صدا خیلی شباهت به صدای فریدون داشت و آهنگ او هم بود. گفت آره، ولی صدای ابی خیلی رساتر است. بعد ابی را آوردند سر میز ما و من در اینجا بود که برای اولین بار با ابی آشنا شدم و دوستی ما هم از آنجا شروع شد. “
فیروزه مقدادی در ادامه میگوید: ” من که از صدای ابی خوشم آمده بود به خاطر صدای خیلی قشنگی که داشت و به خاطر وسعت صدایش تصمیم گرفتم به کارش نیز وسعت دهم؛ به همین دلیل رفتم با آقای ایرج قادری تهیه کننده، کارگردان، و بازیگر سینما صحبت کردم تا از صدای او استفاده کند. ایرج قادری از دوستان خیلی صمیمی و خانوادگی ما بود و از او خواهش کردم کمک کند تا بتوانیم ابی را بلند کنیم و به جامعه معرفی کنیم. ایرج قادری پذیرفت و از او خواست تا برای فیلمی به اسم “عطش” که کتایون در آن بازی میکرد و شعر و آهنگ فیلم را حسین واثقی ساخته بود آواز بخواند. بنابراین برای اولین بار از صدای ابی در فیلم “عطش” استفاده شد. چند ماه بعد ایرج قادری برای فیلم دیگری به اسم ” چرا چرا ” که باز شعر و آهنگ آن را حسین واثقی ساخته بود، از ابی خواست تا آواز آن را اجرا کند. بعد از آن هم فیلم دیگری بود از ایرج قادری به نام “آدم ها” که شعر و آهنگ آن باز هم از حسین واثقی بود که آن را هم ابی خواند.
بعد از سومین کاری که ابی در متن فیلم خواند، یک شب ابی در کوچینی نزد من آمد و گفت: فیروزه یک آقایی آمده و میگوید که میخواهد ” عطش ” را صفحه کند؛ خواستم او را نزد من بیاورد. آقایی که آمد سر میز من وارطان آوانسیان بود که آن موقع در یک صفحه فروشی در میدان ۲۴ اسفند کار میکرد. وارطان به من گفت من این آهنگ را شنیدم و از آن خیلی خوشم آمده ولی بودجه کافی برای خرید آن ندارم و با ایرج قادری و حسین واثقی هم صحبت کردم و آنها اجازه دادهاند و فقط موافقت ابی را میخواهیم تا ” عطش ” را به صورت صفحه پخش کنیم.
تا آن زمان، صدای ابی فقط در سینما و در سه فیلم پخش شده بود، بنابراین من و ابی موافقت خود را اعلام کردیم و چند روز بعد وارطان عکاسی را آورد و از ابی جلوی در ورودی کوچینی عکس گرفت و بدین ترتیب اولین صفحه ابی به نام ” عطش ” به وسیله وارطان بیرون آمد. وارطان در حقیقت فعالیت کمپانی صفحه و نوار خود که در ایران ” آونگ ” نام داشت و در آمریکا شرکت ”ترانه” هست را با ابی و با آهنگ ” عطش ” شروع کرد. بعد وارطان متوجه شد ابی ” چرا چرا ” و ” آدم ها ” را خوانده و دنبال این دو آهنگ هم رفت و اجازه آنها را هم گرفت. “
فیروزه مقدادی در ادامه میگوید: ” همزمان با این اتفاقات من با آقای محمد شمس و منصور ایراننژاد که از هنرستان ملی موسیقی با آنها آشنا بودم و در محله باغ صبا که ابی زندگی میکرد منزل داشتند صحبت کردم و آنها از طریق یکی از دوستانشان از اردلان سرفراز شعر “شب” را گرفته بودند و آهنگ ” شب ” را برای ابی ساختند که ابی آن را خواند؛ آهنگ ” شب ” توسط منصور ایراننژاد ساخته شد و محمد شمس آن را تنظیم کرده بود. بعد از اجرای آهنگ ” شب ” از طریق پدر محمد شمس، شمس بزرگ و دوستان دیگری که داشتیم با فریدون فرخزاد که آن موقع شوی “میخک نقره ای” را داشت صحبت کردیم تا ابی را در مسابقه آوازی که فریدون فرخزاد در تلویزیون گذاشته بود شرکت دهد؛ در نتیجه ابی به آن مسابقه رفت. در این مسابقه مرتضی با یک آهنگ شش و هشت اول شد، ابی با آهنگ “شب” دوم شد و محمود با آهنگ ” خدا چرا عاشق شدم من ” سوم شد. در حقیقت با آهنگ ” شب ” که در شوی فرخزاد از تلویزیون پخش شد، مردم چهره ابی را برای اولین بار دیدند و ابی هم با همان آهنگ یک مرتبه گل کرد.
دوستی من با ابی همچنان ادامه داشت؛ آن موقع دانشجو هم بودم و داشتم لیسانس خود را در دانشگاه ملی میگرفتم. از طرفی پدرم به شدت مخالف این دوستی بود و بعد از اینکه لیسانس خود را گرفتم، پدرم با آقای اردشیر زاهدی که در واشنگتن سفیر ایران بود صحبت کرد و مرا برای ادامه تحصیل به واشینگتن دی سی فرستاد. در حالی که من مخالف آمریکا رفتن بودم، ولی پدرم اصرار کرد که من بروم و یک سال در آنجا باشم؛ او گفت اگر بعد از یک سال دیدی که هنوز تعلق خاطری به این آقا داری، من ابی را هم برای ادامه تحصیل به آمریکا میفرستم و همان جا ازدواج کنید و بمانید.
به ناچار راهی آمریکا شدم و با ماشین نمره سفارت که اردشیر زاهدی به فرودگاه فرستاده بود به سفارت رفتم. در همان موقع علیحضرت به سن مدرتیس میرفتند و به اردشیر زاهدی تلفن شده بود که باید فردا در سن مدرتیس باشد و به ملاقات شاه برود. بنا بر این من آقای اردشیر زاهدی را ندیدم ولی سفارشات لازم را کرده بود و رئیس دفتر او مرا به دانشگاه برد. تیمسار مخاطب رفیعی کارشناس نظامی ایران در آمریکا که در سفارت بود به من گفت باید به دانشگاه جرج تاون بروم تا در آنجا امتحان بدهم و ثبت نام کنم. وقتی که رفتم از من امتحان زبان گرفتند و آن را گذراندم. ولی گفتند چون از قبل برای ثبت نام رزرو نکردی و به امتحان و تافل هم احتیاج نداری و قبول شدی، در نتیجه باید تا ژانویه بمانی و برای کلاسهای زمستانی فوق لیسانس ثبت نام کنی. “
فیروزه مقدادی در ادامه میگوید: ” به سفارت برگشتم و به مدت دو ساعت و نیم تلفنی از دفتر آقای اردشیر زاهدی با پدرم صحبت کردم و گفتم نمیخواهم شش ماه در اینجا بیکار باشم و میخواهم برگردم تا در ایران کنکور بدهم و فوق لیسانس خودم را آنجا بگیرم. پدرم موافق نبود ولی من بعد از سه روز به ایران برگشتم. من شش شهریور از تهران حرکت کردم و نه شهریور به تهران برگشتم! بلافاصله دانشگاه ملی و در کنکور فوق لیسانس شرکت کردم و شاگرد اول کنکور شدم. ولی پدرم به برگه های امتحانی من اعتراض کرد؛ او فکر میکرد که من تقلب کردم که در ایران بمانم و به همین خاطر استادان به من کمک کردند، ولی هیات امنای دانشگاه این نظر را با ارزیابی برگه امتحانی من رد کردند. در نتیجه چون دانشگاه ملی پولی بود، پدرم به من گفت که پول دانشگاه را پرداخت نمیکنم؛ ولی بعد متوجه شدم که چون در امتحان شاگرد اول شدم، از پرداخت شهریه معاف هستم! بنابراین در ایران ماندگار شدم، ولی پدرم به من گفت با این آقا یا ازدواج بکن یا او را رها کن. در آن موقع من هنوز به ازدواج فکر نکرده بودم و در فکرش نبودم، اما چون باید به درخواست پدرم جواب میدادم، گفتم که ازدواج میکنم… “
فیروزه مقدادی در آن موقع قصد ازدواج نداشت و به ازدواج فکر هم نکرده بود! اما با درخواست پدر خود بین دو راهی مانده بود که یکی به ازدواج ختم میشد و دیگری پایان رابطه احساسی خود با ابی… او تصمیم به ازدواج گرفت. فیروزه مقدادی در ادامه میگوید:
” وقتی که به پدرم گفتم که ازدواج میکنم، برای اولین بار پدرم با ابی صحبت کرد و به او گفت که فیروزه ماهی ۲۵۰۰ تومان پول لباس از من میگیرد و ماهی ۳۰۰۰ تومان پول تو جیبی میگیرد؛ شما درآمدتان چقدر است؟ ابی در پاسخ گفت من شبی ۸۰ تومان میگیرم. پدرم گفت شبی ۸۰ تومان که میشود ۲۴۰۰ تومان! ابی گفت از این پول باید به خانوادهام هم کمک کنم. پدرم گفت: آقا! فیروزه ۲۵۰۰ تومان پول لباسش هست و ۳۰۰۰ تومان پول توی جیبش هست، شما چطوری میخواهید مخارج او را تامین کنید؟ در طول این مدت ابی دیگر چیزی نمیگفت و فقط گاهی به من نگاه میکرد.
بالاخره بعد از صحبتهایی که پدرم و ابی کردند، یک روز پدرم آمد و کاغذهایی را که از دادگستری آورده بود به من داد و گفت این کاغذها مال شماست. نگاه کردم و دیدم که پدرم طبق قوانین اسلامی و دادگستری موافقت خود را به عنوان اجازه پدر به دختر برای ازدواج تنظیم کرده است و به ثبت رسانده است. اما شرحی که پدرم نوشته بود نشان میداد که او قلبا با این ازدواج موافق نیست و به خاطر من مجبور شده تن به این کار دهد.
پدرم نوشته بود: من سرهنگ دکتر جهانگیر مقدادی اطلاع پیدا کردم که دخترم خانم فیروزه مقدادی که درجه فوق لیسانس حقوق جزا دارد با آقایی به نام ابراهیم حامدی میخواهد ازدواج کند و به این ترتیب اطلاع خود را به شما میرسانم. وقتی کاغذ را خواندم، به من گفت: اگر شما میخواهید زن این آقا بشوید، این هم کاغذتان. البته من متوجه شدم که منظور پدرم چیست و میدانستم که او خود را کنار کشیده و به این ترتیب من و ابی را در تنگنا قرار داده است. من که میدانستم ابی پولی ندارد، به پدرم گفتم: ابی که پولی برای عروسی ندارد و من با این کاغذ چکار کنم؟ پدرم گفت: این انتخابی هست که شما کرده اید! به پدرم گفتم: ولی ما به پول احتیاج داریم و شما پول دارید و می توانید برای ما عروسی بگیرید. من که نمیخواهم بروم محضر و غریبانه عروسی کنیم، من باید عروسی بگیرم. پدرم گفت: چنین اتفاقی نمیافتد! “
فیروزه مقدادی در ادامه میگوید: ” از این لحظه به بعد اختلافات خانوادگی شروع شد. عمهها، عموها، مادرم و همه اعضای فامیل در این باره صحبت میکردند. همه آنها مخالف بودند و من سعی داشتم که همه را متقاعد کنم ولی موفق نمیشدم. در نتیجه یک جلسه خانوادگی در خانه مادربزرگم گذاشتم که تمام عمهها، عموها و همسرانشان و مادر و پدرم در آن شرکت داشتند؛ یکی از دوستانم هم بود. پدرم در جلسه خانوادگی به همه گفت فیروزه خانم میخواهد با یک آقایی به نام ابی عروسی کند، حالا شما به عنوان بزرگهای فامیل نظرتان را به او بگویید. همه گفتند که ما مخالف این عروسی هستیم و در عروسی شرکت نمیکنیم و فقط به فیروزه میگوییم که اگر این انتخاب را بکند و پشیمان بشود، دیگر نمیتواند برگردد و ما او را قبول نمیکنیم. بعد شروع کردند به صحبت کردن از مسائل خانوادگی، مسائل تحصیلی، مسائل اجتماعی و مسائل مالی… دلایلی آوردند که این عروسی درست نیست و به هیچ وجه نمیتواند برابری و همسنگی داشته باشد. من وقتی که خوب همه حرفهایشان را زدند، گفتم من تصمیم خودم را گرفتم که با ابی ازدواج کنم.
ابی هم کاملا در جریان این اختلافات و مخالفت سرسختانه خانواده من بود و به همین دلیل ترسیده بود و روحیهاش را به شدت باخته بود، زیرا فکر میکرد که من هر لحظه ممکن است او را رها کنم. اما یک شب که نگران با من صحبت میکرد، به او دلداری دادم و گفتم به قول شاعر قدیمی که میگوید: برای آنچه که از دست رفته حسرت مخور و برای آنچه که نیامده نباید آه کشید؛ نباید خودت را ناراحت کنی. اگر قرار است من بروم، میروم؛ و اگر هم قرار است پیش تو باشم، خواهم بود. بنابراین نگران چی هستی؟ اول بگذار خانوادهام را متقاعد بکنم چون تصمیم به این کار دارم و میخواهم که با تو ازدواج کنم. آن وقت اگر نشد، من و تو بشینیم و بگوییم وای اگر تو بری چی میشه، اگر من برم چه خواهد شد و من غصه میخورم و میمیرم و درباره اینجور حرفها با هم صحبت کنیم! آن موقع تو باید نگران باشی و بیایی با من از این صحبتها بکنی، الان وقتی هست که به جای این حرفها باید بتوانم خانوادهام را با این ازدواج موافق کنم.
البته خانواده ابی هم از همه این ماجراها خبر داشتند. من پدر و مادر و خواهران و برادران ابی را از صمیم قلب دوست داشتم، بسیار آدمهای دوست داشتنی بودند و قبلی پاک داشتند و نحوه برخورد آنها چه آن روز و چه امروز حتی باور نکردنی است. قدر مرا میدانستند و میدانند و همیشه نهایت احترام را به من گذاشتهاند؛ از من مثل یک چیز ارزشمند نگهداری میکردند و مرا خیلی دوست داشتند. البته بعد خواهم گفت که خواهران و برادران ابی چه حرفهایی زدند و چه کارهایی کردند؛ آنها در آن روزها حاضر بودند هر شرطی و هر کاری را انجام دهند تا ازدواج ما سر گیرد، آنها کوچکترین حرفی و کوچکترین کاری نمیکردند تا مبادا من ناراحت شوم زیرا میدانستند که من حساس و زودرنج هستم و با یک کلمه حرف شاید رو برگردانم و بروم. به همین دلیل آنها هرگز کوچکترین حرفی و حتی اشاره ای به چیزی نکردند که من بهانه ای برای رد کردن این خانواده داشته باشم. “
فیروزه مقدادی در ادامه میگوید: ” خانواده من هم به دلایل مختلف مخالف این وصلت بودند. یکی اختلاف سطح تحصیلی ما بود؛ پدرم میگفت که ازدواج با این آقا با راه و روش یک وکیل سازگار نیست و زندگی شما به هم خواهد خورد؛ زیرا تو از صبح تا عصر باید در دفترت باشی و این آقا از شب تا صبح باید در کافهها بخواند. بنابراین وقتی برای زندگی طبیعی نخواهید داشت و کار به جدایی خواهد کشید، که کشید و اتفاق افتاد. اختلاف دیگر به خاطر کار ابی بود؛ در آن موقع موقعیت خوانندهها در جامعه فرق داشت، با آنکه عده ای مثل خود من برای یاد گرفتن موسیقی و آواز تشنه بودند، اما اکثر مردم با دید دیگری به این حرفه نگاه میکردند. متاسفانه به خوانندهها هنرمند نمیگفتند و آنها را مطرب جماعت میگفتند. روی همین اصل خانواده من که همه افراد تحصیل کرده و دارای شغلهای خوبی بودند، دوست نداشتند که من با یکی از آنها وصلت کنم. پدرم میگفت نباید با این آقا ازدواج کنی و من که اصرار میکردم، میگفت پس این آقا باید دست از کارش بردارد.” اما مساله این بود که آیا ابی حاضر است برای این وصلت دست از کارش بکشد؟
البته من با کار ابی هیچ مخالفتی نداشتم چون موسیقی و هنر را دوست داشتم و توجّهی به گفتههای عدهای که از روی ناآگاهی و یا بیادبی به کار هنر بود نداشتم که به هنرمند میگفتند مطرب جماعت. البته بعدا مردم متوجّه شدند و اکنون به هنرمندان با دید متفاوت و بهتری نگاه میکنند. آن موقع هم چون خانواده من مخالف کار ابی بودند که در کابارهها و رستورانها بخواند از این کار به خاطر من دست کشید و رفت به وزارت فرهنگ و هنر و خواننده فرهنگ و هنر شد. او در قسمت جاز فولکریک وزارت فرهنگ و هنر که آقای اوشال درست کرده بود مشغول شد. ارکستر جاز فولکلریک برای مهمانیهای رسمی در دربار بود و یا مهمانیهای بزرگی که مقامات خارجی داشتند و ابی در آن زمان خواننده این ارکستر شد. ابی فوق العاده راضی و موفق بود ولی طبق مقررت وزارت فرهنگ اجازه نداشت در مکانهای دیگر به جز برنامههای وزارت فرهنگ و هنر بخواند. “
فیروزه مقدادی در ادامه میگوید: ” از خاطرات جالب من در آن زمان این است که ابی قرار بود برای اولین بار در دربار بخواند. آن موقع انور سادات مهمان علیحضرت بود و وزارت فرهنگ و هنر یک برنامه جالب برای اون شب ترتیب داده بود. از صبح شبی که قرار بود برنامه در کاخ اجرا شود، ابی برای تمرین با گروه به کاخ نیاوران رفت تا کلیه وسائل صدا را آزمایش کنند و مشخص شود که نوازندگان کجای صحنه قرار گیرند. ابی در آن روز اصلاً نمیدانست که موقعیت صحنه هنگامی که پردهها عقب میروند با علیحضرت و مهمانان دربار چگونه خواهد بود. آنها بعد از چک کردن صدا به تمرین پرداختند تا هنگام اجرای برنامه رسید. قرار بود وقتی پردهها به کنار میرود ابی و اعضای ارکستر روی صحنه باشند و قبل از باز شدن پردهها ارکستر بنوازد و با باز شدن پردهها ابی آوازش را شروع کند. اما وقتی که پردهها به کنار رفت، ابی مات و متحیر روی صحنه ماند و نتوانست بخواند زیرا درست در مقابل خود و در پنج قدمی صحنه علیحضرت را دید که با انور سادات رو به روی او نشستهاند و به او چشم دوختند. محل اجرای برنامه نیز بالا قرار نداشت و درست همکف با محلی بود که علیحضرت و انور سادات و بقیه نشسته بودند.
ابی بعدا به من گفت با دیدن علیحضرت و انور سادات یک مرتبه دچار لرزه شدیدی شدم و ناگهان تمام بدن من خواب رفت. به هر حال ارکستر همچنان میزد و ابی همان طور بهت زده ایستاده بود؛ چند دقیقه گذشت و بار دیگر ارکستر از اول شروع به زدن کرد اما این بار هم ابی موفق به خواندن نشد؛ ابی به من گفت که تمام قدرت بدنم از من گرفته شده بود و قدرت خواندن نداشتم. دوباره ارکستر زد و دوباره ابی نتوانست بخواند! در این هنگام آقای اوشال روی صحنه رفت و به ابی گفت که شما باید بخوانید؛ در اینجا بود که ابی چشمانش را بست و شروع به خواندن کرد. بعدا متوجه شدیم که علیحضرت از این اتفاق و صدای ابی خیلی خوشش آمده بود چون وقتی برنامه تمام شد، ابی و اعضای ارکستر به صف ایستادند و علیحضرت نزد آنها رفتند و با آنها دست دادند و از ابی پرسیدند: تا حالا کجا بودی؟ ابی آنقدر هول و دستپاچه شده بود که گفت: باغ صبا! چون باغ صبا محلهای بود که ابی در آنجا زندگی میکرد! علیحضرت متوجه شدند که او هول شده است. بنابراین به او گفتند شما صدای خوبی دارید و برای موزیک کلاسیک فوقالعاده خوب است؛ اگر علاقهمند باشی بهتر است در این زمینه صدایت را پرورش دهی. بعد به مسئولان دستور دادند تا برای او معلم خصوصی سولفوژ در نظر بگیرند و به ابی در زمینه موسیقی و آواز کمک شود.
با این حال پدرم هنوز نگران آینده زندگی ما بود که ابی با حقوق دو هزار تومان از فرهنگ و هنر چگونه میتواند چرخ زندگی را بگرداند چون ابی درآمد دیگری نداشت و نه میخواست که در کافهها بخواند و نه فرهنگ و هنر طبق قانون استخدامشان به ابی اجازه میداد که در جاهای دیگر برنامه اجرا کند. تلاشهای من و ابی به اینجا رسیده بود که هنوز مشکل مادی بر سر راه ما بود و با بی پولی قصد داشتیم جشن عروسی خوبی بگیریم و تن به عقد غریبانه و مختصر در محضر ندهیم. بنابراین جنگ من با خانواده بر سر گرفتن جشن عروسی ادامه داشت. ابی میخواست از بانک وام بگیرد ولی احتیاج به ضامن معتبر داشت که از خانواده من کسی حاضر نبود ضامن او شود؛ از عموها خواهش کردم نتیجه نداشت، پدرم هم که اصلا حاضر نبود در این راه قدمی بردارد. به ناچار مجبور شدم به مادر بزرگم مراجعه کنم؛ مادر بزرگم همیشه میگفت آرزوی من این است که تا قبل از رفتنم عروسی فیروزه را ببینم. او به من علاقه فراونی داشت و در جلسات خانوادگی کمتر مخالفت خود را با ازدواج من و ابی مطرح میکرد، بنابراین تنها راه را در این دیدم که به مادر بزرگم مراجعه کنم. یک حسن دیگر هم این بود که مادر بزرگم روی پدرم تأثیر فراون داشت و هر حرفی را که او میزد همه بر اساس احترام خانوادگی مجبور بودند انجام دهند. به مادر بزرگم مراجعه کردم و گفتم من چه گناهی مرتکب شدم که همه از من رو بر میگردانند و من را به حال خود رها کردند؟ آیا دوست داشتن گناه است؟ من که توانستم خود را به عنوان یک وکیل به جامعه معرفی کنم، این حق را ندارم تا آینده خودم را خودم تعیین کنم و مرد زندگیام را خودم انتخاب کنم؟ آیا مادیات تا این حد در زندگی اثر دارد که به خاطرش باید پا روی معنویات گذاشت و عشق را فراموش کرد؟ به او گفتم میخواهم با ابی ازدواج کنم و همه به ویژه پدرم با این ازدواج مخالفند و من برای عقد و ازدواج احتیاج به جا دارم و نمیخواهم غریبانه سند ازدواجمان را امضا کنیم. مادربزرگم که آرزوی دیدن عروسی مرا داشت گفت نگران نباش، همین جا که خانه بزرگ پدری هست مراسم عقد تو را انجام میدهم.
خانه مادربزرگم در میدان بهارستان کوچه خواجه نوری بود و مادربزرگم عقد ما را در این خانه گرفت؛ روز عقد ابی از ۴ صبح دست به کار شد: میوه خرید، شیرینی خرید، گل خرید و همه را به محل عقد و عروسی برد تا همه چیز برای ساعت معین آماده باشد. عروسی در رستوران مارکیز بود؛ بعد از اینکه مراسم عقد انجام شد همه به رستوران مارکیز رفتیم. در مراسم عقد خانواده ابی، پدر و مادر من و بقیه فامیل هم بودند ولی از عموهایم فقط یکی آمده بود که با مادر بزرگم زندگی میکرد. در مراسم عقد آنقدر دستپاچه بودیم که یادمان رفته بود عکاس خبر کنیم؛ بلافاصله یکی به میدان بهارستان رفت تا عکاس بیاورد. در این لحظه من و ابی پای سفره عقد نشسته بودیم، آقایی که قرار بود عقد کند منتظر بود و بقیه هم راه میرفتند تا عکاس برسد. خلاصه یکی از فوتو بختیار آمد و مراسم انجام شد. بهرحال مراسم انجام شد ولی بدون برخورد هم نبود. قبل از مراسم عقد وقتی که در یکی از اطاقها مشغول انجام کاری بودم، متوجّه شدم ابی مرا صدا میکند. به سراغش رفتم دیدم توی سالن روی مبل نشسته و عموی من هم کنارش نشسته است. ابی را برعکس لحظات قبل درهم و گرفته دیدم و علّت را از او پرسیدم؛ ابی گفت: فیروزه جان، پرویز خان صحبتی دارند. من از عمویم پرسیدم چه شده عمو جان؟
عمو اشاره به یک پاکت قلمبه که روی میز بود کرد و گفت: من به ابی گفتم که توی این پاکت بیست و پنج هزار تومان پول نقد هست و قول دادم که برای او پاسپورت بگیرم و هر کجای دنیا که دوست دارد او را بفرستم. ماشین من هم با بنزین در اختیار اوست تا پول را بردارد و برود اما از دختر ما بگذرد. من حتی به ابی گفتم که به هیچکس هم نخواهیم گفت که چنین پیشنهادی را به ابی کردهایم و به همه میگوییم دختر ما عیب داشت و داماد نخواست و رفت! من به ابی نگاه کردم و عمو به من گفت: ابی در پاسخ پیشنهاد من گفته است که هرچه فیروزه بخواهد. در این لحظه به عمو گفتم: شما حتی در این لحظه هم دست برنمیدارید که قرار است خطبههای عقد خوانده شود؟ عمو برای اینکه من ناراحت نشوم گفت: حالا که اتفاقی نیافتاده؛ ما گفتیم سنگ مفت گنجشک مفت، شاید در آخرین لحظه ابی با این پیشنهاد موافقت کند. ابی گفته بود هرچه فیروزه بگوید، شاید ابی این حرف را به این خاطر گفته بود که مطمئن بوده من هرگز موافقت نخواهم کرد! “
فیروزه مقدادی در ادامه میگوید: ” مراسم عقد که انجام شد شب به رستوران دو طبقه مارکیز رفتیم، پدرم که تا به حال موافق عروسی گرفتن ما نبود، تمام دوستان و همکاران و آشنایان خود را بدون فرستادن کارت عروسی دعوت کرده بود. ما از صد و پنجاه نفر دعوت کرده بودیم ولی با آمدن مهمانهای پدرم تعداد مهمانان به پانصد نفر رسید و هر دو طبقه مارکیز پر از جمعیت بود و جای راه رفتن نبود و موج شادی جمعیت از در و دیوار مارکیز بالا میرفت. وقتی مشروب مارکیز تمام شد، از جاهای دیگر سفارش داده شد؛ از اغذیه فروشی سر نبش نزدیک مارکیز مشروب گرفتند، از کاباره میامی مشروب آوردند و خلاصه همه مست و شاد بودند. بسیاری از هنرمندان آمده بودند: سلی، مرتضی، شاهرخ، شهبال، فرهاد، شهرام شب پرده، دو تا ارکستر از طرف وزارت فرهنگ و هنر، گروه رقص های محلی و خیلی های دیگر آنجا بودند.
همه چیز به خوبی پیش میرفت تا اینکه وسط اجرای برنامههای هنری، یک عده از ابی خواستند تا روی سن رفته و بخواند. ابی به خاطر قولی که داده بود روی صحنه نخواند از خواندن خودداری میکرد و بقیه میگفتند بابا شب عروسی توست و باید بخوانی. بالاخره ابی را مجبور کردند روی صحنه برود ولی قبلش از من پرسید چکار کنم؟ به او گفتم اشکالی ندارد و بخوان. وقتی ابی رفت روی سن، ارکستر آهنگ ” فردا تو میایی ” هوشمند عقیلی را زد و برای اولین بار دیدم که ابی این آهنگ را خواند زیرا مناسب برنامه عقد و عروسی ما بود. ابی وقتی شروع به خواندن کرد و این کلمات از زبان او به گوش رسید که ” زیباترین جامههایم را بپوشم من، بعد از جداییها، بعد از بی وفاییها، فردا تو میایی، آن لحظه خوب در آغوشت کشیدنها تو میایی… “
اما ناگهان پدرم خروشید و با عصبانیت و خشم تمام گفت که این آقا رفته به من دهن کجی میکند و مستقیما به من اهانت میکند و باید برویم. بعد بلند شد و دست مرا گرفت و با زور مرا به طرف در خروجی برد. من که نمیدانستم چه کنم به یک نفر گفتم که مادرم را صدا کند؛ خوشبختانه مادرم به موقع رسید و وقتی که پدرم میخواست مرا از مارکیز خارج کند، مادرم کنار در خروجی جلوی پدرم را گرفت و گفت: تو داری چه میکنی؟ پدر گفت: این آقا دارد به من دهن کجی و توهین میکند. مادرم گفت: جهانگیر خان! اولا این آهنگ مال خواننده دیگری است، دوم مثل اینکه شما فراموش کردی که این دو نفر چند ساعت پیش عقد کردند و فیروزه حالا اگر چه دختر شماست، ولی زن آن آقاست و چنین جنجالی خوب نیست.
وقتی مادرم صحبتهایش تمام شد، پدر مثل اینکه به عمق فاجعه پی برده باشد ساکت شد و برگشت و جشن عروسی ادامه پیدا کرد. بزن و بکوب تا نیمه شب ادامه داشت و وقتی که مهمانها به تدریج رفتند و موقع خداحافظی خانوادگی رسید، پدرم برای اولین بار به ابی دست داد و به او گفت: امیدوارم که لیاقت دختر مرا داشته باشی. “
فیروزه مقدادی در ادامه میگوید: ” من برای بالا بردن کیفیت کار ابی و به بیراهه نرفتن هنر ابی تمام تلاش خودم را انجام دادم. شما به مجموعه کارهای ابی از روز اولی که با ابی آشنا شدم و ابی شروع به کار هنری کرد و به صورت خواننده آهنگهای ایرانی شروع به خواندن کرد تا روزی که من از ابی جدا شدم نگاه کنید. به نظر شخص خود من شما کاری را در کارنامه ابی نمیبینید که بتوانید روی آن انگشت بگذارید و ایراد بگیرید که این کار از نظر شعر یک کار پیش پا افتاده است، و یا از نظر موسیقی کار اشتباهی است و یا تنظیمهای بدی دارد و یا با توجّه به موقعیات زمان و بازار به بیراهه رفته است. از روز اول تا روزی که من از ابی جدا شدم، ابی تحقیقا ۱۹۶ آهنگ خوانده است، اما بعد از طلاق ما فقط یک آلبوم آن هم آگوست سال ۲۰۰۳ میلادی به بازار داده به نام ” شب نیلوفری ” که هفت آهنگ دارد. به جز این هفت آهنگ که در آلبوم ” شب نیلوفری ” خوانده شده، تمام آهنگهایی را که خوانده در دوران ازدواج ما بوده است. تمام این ۱۹۶ آهنگ را که نگاه کنید شاید، شاید، شاید به تعداد انگشتان دست آهنگ شش و هشت و ریتمیک خوانده، ولی آهنگهای شش و هشتی را که در کارنامه ابی میبینید، آهنگهای انتخاب شدهای هستند که به هیچ عنوان نمیتوانید بگویید کار مبتذلی است؛ مثل آهنگ “مداد رنگی” که شعر آن از بیژن سمندر است، آهنگ آن را سیاوش قمیشی ساخته و ناصر چشم آذر آن را تنظیم کرده است. این آهنگ شش و هست ولی نه تنها یک کار مبتذل نیست بلکه یک کار معمولی هم نیست و آهنگ بسیار قشنگ و ماندنی هست.
البته من نمیتوانم همه کردیتها را به خودم بدهم و بگویم همه این کارها را من کردهام و هیچکس نقش نداشته است برای اینکه این کار یک مجموعه است. در ایران که بودیم، بعد از ازدواج ما با ایرج جنتی عطایی و بابک بیات آشنا شدیم و این دوستان خشنودی خودشان را از همکاری با ابی اعلام کردند. ولی هر دو جزو گرانترین هنرمندان ایران بودند و هر دو برای شعر و آهنگ دستمزد زیادی را میگرفتند و در نتیجه من دست ابی را از نظر مالی باز گذاشتم تا بتواند شعر و آهنگهای خوب و گران را بخواند. بنابراین من پول اینگونه شعر و آهنگها را پرداخت کردم و بعد نوبت ابی بود که با آن شعر و آهنگها ارتباط برقرار کند. بارها و بارها اتفاق افتاد که شعر و آهنگ را خریدیم ولی ابی نتوانست با آنها ارتباط برقرار کند و در نتیجه شعر و آهنگ را به دیگران دادند. من از او سوال میکردم که چرا این شعر و آهنگ را که به این زیبایی هست را نمیخوانی و او میگفت به خاطر اینکه آن را نمیفهمم و نمیتوانم لمس کنم و من تا چیزی را لمس نکنم و نفهمم، نمیتوانم آن را بخوانم.
البته آشنایی ابی با ایرج جنتی عطایی و بابک بیات و همکاری زیاد و مستمر آنها با یکدیگر باعث شد تا ابی با یک دید و علاقه دیگری به شعر و موسیقی نگاه کند و به همین دلیل یک ارتباط عمیق با شعرهای ایرج جنتی عطایی برقرار کرد. خیلی از هنرمندان میدانند که شعرهای ایرج جنتی عطایی خیلی سنگین است و فهم آن برای همه آسان نیست، در حالی که ابی وقتی به یک شعر ایرج جنتی عطایی نگاه میکند بلافاصله آن را میفهمد و بلافاصله آن را حفظ میکند و علاقه عجیبی به شعرهای او پیدا کرده است. در همین آلبومی که بعد از جدایی ما خوانده است و به نام ” شب نیلوفری ” میباشد، تمام شعرها از ایرج جنتی عطایی است. در حقیقت میشه گفت که بیشتر اشعار آهنگهای ابی از ایرج جنتی عطایی هست ولی ناگفته نماند که اشعار معروفترین کارهای ابی که گل کرده است از جنتی عطایی نیست، بلکه از اردلان سرفراز است که از وقتی به آمریکا آمدیم ابی کارهای خود را با همکاری او دنبال کرد. شعرهای اردلان سرفراز به قدری زیبا، به قدری لطیف، و به قدری شنیدنی است که شنونده احساس میکند یک تابلوی نقاشی بسیار زیبا جلوی او تصویر میشود. شعرهای اردلان سرفراز به نظر من و به نظر ابی در پوست و گوشت و استخوان شنونده نفوذ میکند، بنابراین بهترین کارهای ابی از اردلان سرفراز است. در ایران هم اردلان سرفراز چندین شعر برای ابی نوشت، شعر اولین آهنگ معروف ابی هم کار اردلان سرفراز بود. ترانههای عسل، برج، رحم کن، خودت نیستی صدات مونده از جمله کارهای اردلان سرفراز است، به آمریکا هم که آمدیم نود درصد کارهای ابی با اردلان سرفراز بود. “
فیروزه مقدادی در ادامه میگوید: ” درست سه سال بعد از ازدواج ما بود که مصاحبهای در مجله زن روز از من و ابی چاپ شده بود. مصاحبهگر از من سوال کرد آیا شما نمیترسید که اگر ابی محبوب شود، سر و کله مزاحمین مؤنث پیدا شوند؟
باور کنید در آن موقع منظور مصاحبهگر را درست متوجه نشدم! شاید جوان بودم و آنقدر که به زندگی فکر میکردم به چیزهای دیگر فکر نمیکردم، شاید هم بیتجربه بودم و نمیدانستم مزاحمین مؤنث چه معنایی داد. در نتیجه یک جواب سیستماتیک به مصاحبهگر دادم و گفتم که به ابی اطمینان دارم و مهم نیست که چه کسانی بیایند و بروند. من آن زمان که خواستار و مایل به ازدواج با ابی بودم و آنگونه جلوی خانوادهام ایستادم تا با ابی ازدواج کنم، هرگز، هرگز، هرگز فکر نمیکردم و حتی به ذهنم خطور نمیکرد که روزی به همان شدت خواستار جدایی از ابی بشوم، هرگز چنین تصوری را نمیکردم. اما هرچه ابی محبوبتر و معروفتر میشد و هرچه کوشش ما برای بهتر شدن موقعیت کاری و هنری ابی بیشتر میشد، مزاحمین هم بیشتر میشدند. درست مثل اینکه من یک کیک خوشمزه را آماده کردم و با قشنگترین تزئینات آن را در سینی گذاشتم و آن وقت مگسهای مزاحم وزوز کنان دور آن جمع شوند تا کیک را آلوده کنند، خراب کنند و آن را از دهن بیاندازند! مزاحمین ما نیز به شکل همین مگسان عمل میکردند. این مزاحمتها آن چنان در طول زمان بیشتر و بیشتر شد که مانند تار عنکبوت زندگی ما را به هم پیچیده بود و سرانجام در یک برهه زمانی به این نتیجه رسیدم که بین ابی و سه دخترم باید یکی را انتخاب کنم. دو دختر ما در ایران متولّد شده بودند و دختر سومم در آمریکا به دنیا آمد؛ به دلیل حضور در غربت، بچهها فامیل را ندیده بودند و کسی را که واقعاً دوست و محرم انسان باشد نمیشناختند.
ما که همان اوایل انقلاب به ایالات متحده آمریکا آمده بودیم و هنوز موج ایرانیان در این کشور به این گستردگی نبود و کسی نیامده بود، ما پنج نفر آن چنان به هم آویزان شده بودیم که بدون هم حتی نفس هم نمیتوانستیم بکشیم. ولی وقتی سر و کله مزاحمین به اضافه یک سری دوستان نارفیق و بد پیدا شد، زندگی ما را مثل همان کیک زیبا نازیبا کردند و از دهن انداختند. این افراد افرادی بودند که برای اینکه بگویند با فلان هنرمند هستیم و با او رفت و آمد میکنیم، از همه چیزشان میگذشتند و ابدا به شرافت اخلاقی و خانوادگی خود و دیگران توجّه نمیکردند. منظورم از مگسان دور شیرینی زنان است و عنوان دوستان نارفیق و بد اشاره به مردانی است که زندگی شبانه روزی ما را اشغال کرده بودند و متاسفانه تعداد این دو گروه به قدری زیاد بوده و هست که اگر بخواهم اسم آنها را ببرم شاید چندین صفحه را پر کند. البته این افراد فقط در زندگی من و ابی نبوده، بلکه در زندگی تمام هنرمندان وجود دارند و به هر طریق که شده می خواهند به نام دوستی و علاقه به هنرمند زهر خود را بریزند. زیرا این اتفاقات فقط برای زندگی من نیفتاده و برای زندگی بقیه هم افتاده است. “
فیروزه مقدادی در ادامه میگوید: ” متاسفانه این زنان دست به کارهایی زده و میزنند که نمیتوانم به آنها زن ایرانی بگویم، زیرا برای زنان ایرانی و با توجه به علاقهای که به فرهنگ و اخلاق ایرانی دارم، ارزش فراوانی قائل هستم و نمیتوانم آنها را زن ایرانی خطب کنم. این زنان هم از طرفداران معمولی ابی بودند و هم چهرههای شناخته شده. من حتی صدای آنها را دارم که روی دستگاه پیغامگیر برای ابی پیامهایی گذاشتند که از شنیدنش شرم میکردم و این مزاحمین مؤنث متأسفانه چنین پیامهایی را بدون آنکه توجّه کنند سه دختر در خانه داریم روی دستگاه پیغامگیر میگذاشتند.
البته بعضی از این مزاحمین چنان چهرههای صاحب نامی نبودند، کسانی بودند که اسمی در کرده بودند و برای هر فرصت بیشتر به هر شخصی که اسم و رسمی داشت میخواستند خود را آویزان کنند. حالا این شخص میتوانست ابی خواننده باشد یا شخص دیگری مثل نویسنده، نقاش، هنرپیشه، آهنگساز و یا هر صاحب نامی که در جامعه مطرح است. متاسفانه معیاری برای این زنان و دختران وجود نداشت؛ برایشان فرقی نمیکرد که این مرد دارای همسر و فرزند هست یا نه؛ ابدا این مثلاً که بین ابی و خانوادهاش یک همبستگی عمیق وجود دارد، مانع از آن نمیشد که راه خود را جدا کنند. اصلا توجه نداشتند که من و ابی سالهاست که ازدواج کردهایم و صاحب سه دختر هستیم که بزرگ شدند و به تحصیلات خود ادامه می دهند. “
فیروزه مقدادی در ادامه میگوید: ” من به کرات نامههایی از طرفدارن ابی دریافت میکردم که هم خطاب به ابی بود و هم به خودم که از خواندن آن تعجب میکردم که این گونه زنان و دختران چگونه فکر میکنند و به چه چیزی پایبند هستند. وقتی در مهمانی خانوادگی فلان خانم وارد میشود و جلوی من و بقیه مهمانان ابی را قافلگیر میکند و او را عاشقانه میبوسد، از ابی چه کاری ساخته است؟
به موقع در مورد این خانم و دیگران توضیح خواهم داد؛ من عکس این خانمها را دارم، صدای آنها را که روی دستگاه پیغامگیر تلفن گذاشتند را دارم تا ببینید در طول ۲۵ سالی که من همسر ابی بودم چه افراد بیمسئولیتی در زندگی ما اخلال وارد میکردند. حتی مرا تهدید کردند که بچههایت را میدزدیم و دیگر رنگ بچهها را نخواهی دید! میتوانم دقیقا با ارائه صدا و دست خطشان بگویم که این افراد چه کسانی بودند و چگونه حالا با اداهای گوناگونی که دارند خود را در جامعه مطرح میکنند. من حتی با پلیس تماس گرفتم و گزارش تهدیدها را به مرکز پلیس دادم، من صدای کسانی را دارم که روی دستگاه پیغامگیر تلفن مشخصات تن و بدن ابی را برای من گذاشتند تا بدانم که آنها با ابی بودهاند...
سلام وقت بخیر
با اینکه خیلی طولانی بود ولی از خواندنش لذت بردم؛
یاد این شعر افتادم
یه زن میجنگه پای آرزوهاش ....
یه زن با یک جهان درگیر میشه...